تبليغاتX
درود بر ...
همیشه هستم پس تنها نیستی!!!
 

امروز اومدم تا بزنم تو دهن اونایی که بیخود میان تو وبلاگ من زر

می زنن رو ببندم

من تمام این حرفها و شعرهایی رو که می نویسم مطعلق به کسی است

که سالها دوستش داشتم ولی هیچ گاه نفهمید و حال هم در کنار

 همسرش بهترینها رو میگذرونه

ولی من بازهم در رویای خود دوستش دارم چون هیچ گاه جرات

 گفتنش رو به خودش نداشتم پس باید با تنهایی خود بسازم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 20:3  توسط مریم (ترقه) | 
  نازنینم ،

        ناب ترین شعرهایم

                          ارزانی پلک هایت

                                       که قیامتی ست

                                                        زیبایی خوابهایشان ...              

 

 

 با لحن خیس باران می نویسم ....!
 
 آهنگ دلنشـــین باران ، طنین صدایت را برایم به ارمغان می آورد ...

 صدایی که بلورعشقی بارانی در آن موج می زند ، و مرا به سرزمین افسانه ای

 خاطـرات می برد ...

 صدایی که رویاهـــای سـبز را تعبیــــر می کند !..

 آری ، واژه های زیبا چنان لحظه هــایم را بارانی می کنند که

 همیشه تو را می سرایم !!!..

 

        

 پ. ن ۱: و این روزها باران ،  آتش دلم را خاموش می کند ..

 و خدا برایم فرشته ای فرستاده ... مهربانی که

 آرام جان من شده .. و می فهمد! هرچه را که می گویم ..

 و دیوانه وار دوستش دارم این مهربان دوست داشتنی را !!..

 

 پ. ن ۲: و گاهی فکر می کنم چرا اینقدر غصه و اشک؟!..

 دلم کمی باران و لبخند می خواهد!!. فکرمی کنم با وجود نازنین تو ،

 از این به بعد هم باران دارم و هم لبخند!!..

 

 پ. ن ۳: همیشه دوستت دارم ستاره ء  راه دورم !..   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 13:5  توسط مریم (ترقه) | 

یک دو روزی شده ام بی تـــاب باز از پس بی تابی مانده ام در کفـــار


از پس بی تابی دل دلـــــــکم باده خور است از پس بی تابی دل دلــــکم

غصه خور است
از پس بی تابی مثل بید میـلرزم از پس این دل و دل من چــــه

 هراسانم باز


مستم از این باده و چند صبـاحی دگر میپرد این مستی و زرد میشود حالم باز
دلبرم باز بیا ٬ جامی بیــار از محبت و بهار ٬ گـــل بی خار بیـــار


دلبرم زود بیا ٬ دست دلم میلرزد با اسب سوارنِ ٬باپای پیـاده اما با جار بیا


جار بیار از حق و مه و دوست و خوشی سار خبر از خنده ی جاوید سحرگاه بیار


دلبرم عاشقم عاشق تو . عاشق هر چه رسد از کوی تو ٬ بوی تو

٬ روی تو ٬ سوی تو من میدوم و میدانم کجایی یارم ٬

تو رنگ خدا داری دلبر شیرین جانم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 18:57  توسط مریم (ترقه) | 
 نکته کوچک اما مهم برای زندگی بهتر:

1-روز تولد دیگران را به خاطر داشته باش.
2-برای فردایت برنامه ریزی کن.
3- از عبارت«متشکرم»زیاد استفاده کن.
4-بدان در چه وقت باید سکوت کنی.
5- برای هر مناسبت کوچکی جشن بگیر.
6-فرصت لذت بردن از خوشی هایت را به بعد موکول نکن..
7-بعد از تنبیه بچه هایت، آنها را در آغوش بگیر و نوازش کن.
8-گاهی برای خودت گل بخر.
9-شجاع باش، حتی اگر نیستی وانمود کن که هستی، هیچکس نمی تواند تفاوت بین این دو را تشخیص دهد.
10-هیچوقت سالگرد ازدواجت را فراموش نکن.
11-از بین کتاب هایت آنهایی را امانت بده که بازگشتشان برایت مهم نباش.(در مورد CD هم همینطور) 
12-هرگز به همسرت خیانت نکن.
13-سعی کن همیشه خیلی هوشیار باشی، شانس گاهی اوقات خیلی آرام در می زند.
14-همیشه ساعتت را پنج دقیقه جلو بکش.(تمام ساعت های خونه ودستم همینطورن تازه ساعت ماشین10 دقیقه جلوتره، خیلی موثره امتحان کنید!)
15-کسی را که امیدوار است هیچگاه نا امید نکن شاید تنها داروی او باشد.

16-بهترین دوست همسرت باش.
17-از حدی که لازم است مهربانتر باش.
18-وقتی عصبانی هستی به هیچ کاری دست نزن.

19-تا می توانی جدایی ها را به وصل تبدیل کن.
20-عادت کن که همیشه حتی زمانی که ناراحت هستی خودت را سرحال نشان دهی.
21- انتظار نداشته باش که پول برایت خوشبختی بیاورد.(ولی مثل اینکه میاورد!)

22-برای تغییر دادن دیگران بیش از این تلاش نکن.(نمیدونم من چرا اینکارو میکنم؟؟؟ یه نفر منظورمو خوب میدونه!!!!) 
23- همیشه خوش ظاهر و شیک پوش باش.
24-پلها را از بین نبر شاید مجبور شوی بار دیگر از رودخانه عبور کنی.

25-نسبت به مردمی که به تو می گویند خیلی صادق و بی ریا هستی محتاط باش.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 11:23  توسط مریم (ترقه) | 

دلم گرفته نمیدونم چرا؟ ولی اصلا حال و حوصله ندارم

اه  خسته شدم ار این زندگی تکراری و مسخره

صبح پاشو بیا سرکار توی آژانس هم باید همش کار کنی و خودتو

مشغول کار نشون بدی

خسته شدم از این مسخره بازیا

کی میخواد یه تلنگر به این زندگی ما بخره

خدا نمیدونم چیکار کنم

نمیگم ناشکرم نه به خدا خیلیم راضیم ولی از این محیط تکراری و

 کارهای تکراری خسته شدم

اصلا وقتی واسه خودم ندارم همش سرکار

خدایا توکه همیشه هوای این بنده کوچیکتو داری هوای اینیکیرو

هم داشته باش دیگه

خدایا خودت یکاریش کن که ردیف بشه خودت میدونی چی می خوام

خداجونم پس من منتظرم.......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:10  توسط مریم (ترقه) | 

دلم گرفته آسمون نميتونم گريه کنم 



  شکنجه ميشم از خودم نميتونم شکوه کنم 



 انگاري کوه غصه ها رو سينه من امده 



آخ داره باورم ميشه خنده به ما نيومده



  دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم 



 تو روزگار بي کسي يه عمر که دربدرم



  حتي صداي نفسم ميگه که توي قفسم 



  من واسه آتيش زدن يه کوله بار شب بسم 



  دلم گرفته آسمون يکم منو حوصله کن



    نگو که از اين روزگار يه خورده کمتر گله کن 



   منو به بازي ميگيره عقربه هاي ساعتم 



  برگه تقويم ميکنه لحظه به لحظه لعنتم 



 آهاي زمين يه لحظه تو نفس نزن 



 نچرخ تا آروم بگيره يه آدم شکسته تن

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:37  توسط مریم (ترقه) | 

متاسفم برات
کوله بار ارزوهات روی دوشت


تا کجاها رفتی با پای پیاده


رفتی و به هرچه خواستی نرسیدی


متاسفم برات ای دل ساده


دل به هر کی دادی از سادگی دادی


زندگیت و پای دلدادگی دادی


هر جا که دیدی چراغی پر فروغه


تا بهش رسیدی فهمیدی دروغه


عاشق و خسته و غمگین وپریشون


دل بی کس دلک بی سر و سامون


دل زخمی دل تنها وتکیده


دل گریون من وهی دل گریون


متاسفم برات


کوله بار ارزوهات و کی دزدید


دل دیوونه به گریه هات کی خندید


عاشق و خسته و غمگین وپریشون


دل بی کس دلک بی سر و سامون


تو رو با حول و بلا تنها گذاشتن

اونا که لیاقت عشق و نداشتن


تک وتنهایی و با پای پیاده


متاسفم برات ای دل ساده

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 17:56  توسط مریم (ترقه) | 

سال نو رو به همه دوستای مهربونم تبریک میگم

امیدوارم به بهترینها توی زندگیتون برسین

دعا واسه این بنده کوچولو یادتون نره ها

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 10:54  توسط مریم (ترقه) | 
 

کلبه ای می سازم

پشت تنهایی شب، زیراین سقف کبود

که به زیبایی پروازکبوترباشد

چهارچوبش ازعشق، سقفش ازعطربهار

رنگ دیوار اتاقش ازآب

پنجره ای ازنور، پرده اش ازگل یاس

عکس لبخند تورا می کوبم

روی ایوان حیاط

تا که هرصبح اقاقی ها را با توسرشارکنم

همه دلخوشیم بودن توست

وچراغ شب تنهای من، نورچشمان تواست

کاشکی درسبد احساسم، شاخه ای مریم بود

عطر آن را با عشق

توشه راه گل قاصدکی می کردم

که به تنهایی تو سربزند

توبه من نزدیکی وخودت می دانی

شبنم یخ زده چشمانم در زمستان سکوت

گرمی دست تو را می طلبد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 13:27  توسط مریم (ترقه) | 

http://files.myopera.com/ahadpop/cartpostal/sokout.jpg

یکی می پرسد اندوه ات چیست؟

سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟

برایش صادقانه می نویسم برای آنکه باید باشد و نیست

کاش بیاید آنکه روزی خواهد آمد

کاش زودتر بیاید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 13:58  توسط مریم (ترقه) | 
 

 

نیمه گمشده ام کجایی؟

 تو درپی کدام ستاره درآسمان نیلگون شب گم شدی

 که حتی قاصدکان ماه نشانی ازتو ندارند.

تو به کدام ستاره پیوستی که نور خود را ازآن او کردی؟

کدام شبپره را بوسیدی که ازآن پس درغم نبودنت به سوگ نشسته اند.

بربال کدام پرنده عاشق نشستی که تمامی پرندگان ازتونام می برند.

گمشده من درانتظار آمدنت نشسته ام برگرد ببین که چگونه پراز هیچم وازعشق تو سرشار......

شاید بیاید و پیامی بیاورد برای من که تنهایم.

شاید بیاید و بگوید هستم خواهم ماند برای تو تا بدانی

که همه کس همانند هم نیستند.

کاش بیایی نیمه من تا بدانی چقدر دادسخن دارم ازجور زمانه نامرد.....

بیا ای زیباترین تخیل من بیا......

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 12:0  توسط مریم (ترقه) | 

بغض پاييزي ابرم
بغض يک غروب غمناک
شاهد شکستن من
قطره بارونه رو خاک
غربت هر چه غروبه
غم هر چه ابر دنياست
کوله بار اين غريبه
جاده دربه دري هاست
ميون تن هاي دنيا
شده تنهايي نصيبم
کاش که بودي و ميديدي
اين جا بي تو چه غريبم
کاش ميدونستي که بي تو مرگ تدريجي هستي
ياد تو تنها رفيق توي هوشياري و مستي
من هواي گريه کردن
تو صداي گريه من
ياور خوب و نجيبم
بي تومن خيلي غريبم
بي توهر لحظه يه قرنه
هر نفس زخم کشنده
تنها با گفتن اسمت رو لبام ميشينه خنده
آخ که اين فقط يه لحظه است
بعد از اون هاي هاي گريه ست
جاي هر آوازه اينجا
هرصدا صداي گريه ست

کاش بیاید آنکه روزی خواهد آمد و تنهایی هایم را پر خواهد کرد

کاش زودتر بیاید

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 17:53  توسط مریم (ترقه) | 

 

دینگ دینگ ساعت زنگ می زنه و صدات می کنه که پاشو خورشید طلوع کرد و خبر از شروع روزی دیگر را می ده ، پا می شیو می زنی تو سر ساعت و می گی پنج دقیقه دیگه بیدار میشم.

هنوز 2 دقیقه نگذشته که صدای موبایلت در میاد که بچه ها هستند که دارن بهت تک می زنن بلند می شی و گوشیتو بر میداری و میبینی که آره خودشه جواب تکشو میدی که یعنی بیداری ، دوباره گوشیرو میذاری زمین و میگی 5 دقیقه دیگه پامیشم که یهو چشمات میره رو هم و یدفعه صدای تلفن خونه در میاد و از خواب می پری و میبینی که وااااای 2 ساعت که خوابت برده و میری و گوشی رو بر میداری و میبینی که بله !! همونیکه همیشه دوست داری با صداش از خواب بیدار بشی همینکه می فهمه تا اینموقع خواب بودی عصبانی می شه و میگه : ( مریم) خواب بودی؟؟

مگه تو درس نداری؟؟ تا الانم می خوابن؟؟ الان بدنت کسل شده دیگه

 نمی تونی درس بخونی که ؟؟ تو هم می خندی و حرفی پیدا نمیکنی و مثل هر روز می گی : نه بیدار بودم یهو خوابم برد!

اونم میگه : خوب دیگه برو صبحونتو بخور و بشین سر درسات منم میرم بقیشو بخونم، خوب دیگه کاری نداری؟ خداحافظ.

توهم با لبخند و رضایت از اینکه امروز هم با صدای بهترین دوستت از خواب بیدار شدی گوشی را می ذاری سرجاشو می ری سراغ چایی و صبحانه 2 لقمه بیشتر نخوردی که سیر می شی و می ری سراغ کامپیوتر و فولدر آهنگ مستقیم سراغ:

یه دیوار ، یه دیوار ، یه دیوار

یه دیوار که پشتش هیچی نداره....

آره ، آهنگ اصلانی بهترین آهنگ مورد علاقت را روشن می کنی و می ری توی اتاقت سراغ برنامت ، خوب امروز قرار چه درسی و چند صفحه بخونی؟؟

کتاباتو باز می کنی و با خوندن آیه قبل از مطالعه ((اللهم اخرجنی من الظلمات الوهم و اکرمنی بنور الفهم ، اللهم افتح علینا ابواب رحمتک وانشر علینا خزائن علومک برحمتک یا ارحم الراحمین))

شروع می کنی به خوندن درس....

یه دفعه سرت رو بلند می کنیو میبینی که ۴ ، ۵ ساعت که غرق خوندن هستی و گذر زمان را نفهمیدی !! پا می شی و می ری سراغ گوشیت و یه تک بهش می زنی و می ری تو سالن کنار پنجره ، به آسمون یه نگاه می کنی و می گی : خداجونم ، خیلی چاکریم ، می ری سراغ یخچال که ببینی واسه نهار چی بخوری؟؟ نهار و می خوری و نمازت را می خونی و یه دراز می کشی و دوباره بر می گردی سراغ کتابهات ، خوب صبح 25 صفحه مبانی را تمام کردی حالا نوبت 10 صفحه اصول و بعدشم 10 صفحه ریاضی که فردا استاد می خواد بپرسه .

دوباره غرق درسات می شیو می شنوی صدای اذان داره از مسجد میاد آره وقت اذان مغرب شد خسته نباشی ! می ری گوشی را بر می داری و شمارشو می گیری مثل همیشه مادر مهربونش گوشی را بر میداره و می گه الو: توهم میگی : سلام ، شرمنده (نسرین) هست؟؟

منتظر می ایستی تا خودش گوشی را برداره و دل تو دلت نیست که نکنه بد موقع زنگ زده باشی و عصیانیش کرده باشی ، تا اینکه با خنده می گه سلام و همه نگرانیات از دلت می ریزه .....

سلام ، خوبی؟؟ درس میخوندی؟؟

اونم می گه : نه ، اومدم ببینم ماهواره چی نشون میده ؟ چه خبر؟

توهم می گی: سلامتی و اون شروع میکنه واست حرف زدن و توهم با لذا گوش می دی و می خندی ، حدود 5 دقیقه که می گذره ، می گه: حالا واسه چی زنگ زدی؟؟

تو هم می گی: همینجوری درسهام تموم شد گفتم حالت را بپرسم اونم میگه : مرسی لطف کردی وقتی این حرف را شنیدی یعنی دیگه باید به مکالمت خاتمه بدی و میگی : خوب کاری باری با من نداری؟ اونم میگه : نه مرسی خداحافظ.

بازهم با خنده گوشی را می ذاری زمین و می ری سراغ تلویزیون تا ببینی چی نشون میده و سرت را مشغول می کنی تا وقت خواب برسه ، نماز و دعاهات را می خونی و می ری زیر پتو و به تک بهش می زنی و می خوابی

فردا صبح و منتظر تا بلند شدن صدای تلفن و شروع روزی دوباره....

(این مال روزهای خوشت بود ولی حالا بعد از اون سفر....)

دیگه نه صدای تلفنی هست که صبح بیدارت کنه؟

نه صدای تکی هست که بهت بگه به یادتم؟

نه اس ام اسی میاد که بگه (مرییییییییم)؟

و نه ......

حالاست که دل میگیره و می ری تو تنهایی خودت و.....

ما چون دو دریچه روبروی هم            آگاه ز هر بگو مگوی هم

هرو روز سلام و پرسش و خنده          هر روز قرار روز آینده

اکنون دل من شکسته و خسته است   زیرا یکی از دریچه ها بسته است

نه مهر فسون و نه ماه جادو کرد      نفرین بر این سفر که هر چ کرد او کرد

میدنم شاید هیچ وقت نیاد و این پست رو نخونه ولی من نوشتم به امید روزی که دوباره برام بشه همون (نسرین) که بود و دوباره مثل همون موقع ها وقتی می ره دانشگاه زنگ بزنه و بگه میای؟؟

تقدیم به فرشته نجات من بهترین دوستم (گل نسرین)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 12:36  توسط مریم (ترقه) | 
صبح شده پاشید وقت تلاش ولی.....

 امروز که رسیدیم به بلندترین شب

باید با بهترینها باشی و قشنگترین شب زندگیت با او سر کنی

ولی من و تو       تو و من   در تنهای خویش غوطه ورین

چون هنوز به ما نرسیده ایم

تویی که نیمه گمشده من هستی ولی هنوز در تیکه تنهایی خویش

 به باروری نرسیده ای

پس منتظرم ای نیمه گمشده من در این شب بلند یلدا

یلدای باشید و به بهترینها در یلدا برسید

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 17:31  توسط مریم (ترقه) | 
 

امروز ۲۶ آذر ماه دقیقا ۵ سال گذشت از روز خاطره ها

۵ سال پیش در چنین روزی ساعت ۷ شب

هی یادش بخیر

فقط اومدم که یکم از دلتنگی خودم بنویسم

آخه امروز رو هیشکی نمیدونه چه روزیه

فقط خودم می دونم و یکی از بهترین دوستام (فهیمه)

که ۲تامونم زنگ زدیم باهم حرف زدیمو دردو دل کردیم

هی روزگار....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 17:53  توسط مریم (ترقه) | 
 

سلااام

از این به بعد ترقه هر روز با روزهای زندگی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 15:15  توسط مریم (ترقه) | 

سلام زمونه

دلم گرفته از چی ؟؟ از کی؟؟؟

از هیچیو از هیشکی؟؟

دلم گرفته از خودم از دست اخلاقم

نمیدونم چرا هرچی میکنم این اخلاق گهم از بین نمیره

جدا بعضی وقتا از دست خودم خسته میشم

اه چیکار کنم که درستشم؟؟

خدا اومدم سراغت میخوام کمکم کنی

کمکم کن که این اخلاقمو ترک کنم

نمیخوام دیگه کسی رو .........

شاید اینجوری بهتر باشه

خدایا از تنهایی منو در بیار دلم میخواد شروع کنم

میخوام نصف دینمو کامل کنم

خدایا هرکی صلاح بفرست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 15:51  توسط مریم (ترقه) | 
سلاااام من اومدددم

مشهدی ترقه اومد

زیارتم قبول

واقعا عالی بود عالیییییی

جای همتون خالی خیلی باحال بود

۶تا بهترین دوستا باهم کنارهم پیش امام رضا

قربون امام رضا برم که دست خالی هم مارو نفرستد

خوب بسه دیگه فقط اومدم اظهار وجود کنم همین

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 12:4  توسط مریم (ترقه) | 
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام

باورم نمیشه دارم میرم مشهد

بلخره به آرزوم رسیدم و دارم با دانشگاه با بهترین دوستام که خیلی

دوسشون دارم میرم مشهد

واااای خدا جونم خیلی دوست دارم خیلییییییییییییییییی

خیلی خوشحالم

اگه اذیتتون کردم حلالم کنین

۱۲آبان ساعت ۸ صبح تتق تتق تتق تتق (قطار)

سلام مشهد

سلام امام رضا

سلاااااااااااااااااااااااااام

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 9:52  توسط مریم (ترقه) | 
 

چقدر سخته که تو دانشگاه اسم تو بنویسی واسه اردوی مشهد و آرزوی

باشه که با بهترین دوستت (ن) که خیلی دوسش داری بری اردو ولی

 اسمت از توی لیست در نیاد

انقدر ضایع بشی که نتونی هیچ چیزی بگی

چقدر سخته که انقدر غرور داشته باشی که نتونی گریه کنی و داد بزنی

که امام رضا چرا نخواستی بیام پیشت

چقدر سخته که مجبور باشی جلوی اشکاتو بگیری و

هیچ کس نفمه تو دلت چی میگذره

چقدر سخته که همیشه .............

همیشه همه چی سخته حتی وقتی شاد ترین باشی بدان که

غمگین ترینی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 17:15  توسط مریم (ترقه) | 
من دلم می خواهد همه کودکیم را از سر طاقچه خاطره ها بر دارم

و به باغی ببرم که زمانی قد یک دنیا بود

و کسی آنجا بود که همه روز خدا جیبهایم را پر شادی می کرد

باغ من میخندید و دلش را کف دستش رنگ یک شاخه گل سرخ

تعارف می کرد

من چه می دانستم همه سهم من از خاطره ها

گل یادی است که در قاب دلم جا مانده است

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 17:12  توسط مریم (ترقه) | 

 

راست می گه  

مامان بزرگ اول هرقصه ی نو

یکی بود یکی نبود .

 زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود

یکی بود یکی نبود .غیر از دلم دل هیچ کسه دیگه عاشق نبود

یکی بود یکی نبود . میون این همه ستاره تو آسمون

 یک ستاره هم مال من نبود !

 یکی بود یکی نبود . جز رفیق تنهایی هام دل خسته ام

رفیق دیگه ایی نبود .

یکی بود یکی نبود . من به یاد همه بودم

و

هیچ کس به یاد من نبود !

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 12:23  توسط مریم (ترقه) | 
آدمک آخر دنیاست بخند              آدمک مرگ همین جاست بخند

آدمک خر نشوی گریه کن             کل دنیا یه سرابست بخند

دست خطی که تو عشقش خواندی    بازی کودکی ماست بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی              به خدا مثل تو تنهاست بخند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 12:26  توسط مریم (ترقه) | 
من هستم ولی سرم شلوغه فقط اومدم اظهار وجود کنم

 

همین

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 23:40  توسط مریم (ترقه) | 

روزهای حسرت

 

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنارم نشسته بود ; اون منو "داداشي" صدا مي کرد . به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد . آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم " و گونه ي من رو بوسيد .
 
                           
دلم ميخواد بهش بگم ، دلم ميخواد بدونه كه نمي خوام فقط "داداشيش" باشم . من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم... علتش رو نميدونم .

  
تلفن زنگ زد، خودش بود. گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود.
 
آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد.

دلم ميخواد بهش بگم ، دلم ميخواد بدونه كه نمي خوام فقط "داداشيش" باشم . من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم... علتش رو نميدونم .

 
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، دوستم نميخواد با من بياد" . منم كه با کسي قرار نداشتم قبول كردم با هم به اون جشن بريم . آخه ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسم پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم.

جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم به من گفت :

"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .
 
دلم ميخواد بهش بگم ، دلم ميخواد بدونه كه نمي خوام فقط "داداشيش" باشم . من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم... علتش رو نميدونم .

  
روزها يك به يك سپري ميشد ... يك سال گذشت ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد.

من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم.

قبل از اينکه بره خونه به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت:

 "تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم" و گونه ي منو بوسيد .
 
دلم ميخواد بهش بگم ، دلم ميخواد بدونه كه نمي خوام فقط "داداشيش" باشم . من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم... علتش رو نميدونم .

  
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت: " متشکرم که اومدی"
 
دلم ميخواد بهش بگم ، دلم ميخواد بدونه كه نمي خوام فقط "داداشيش" باشم . من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم... علتش رو نميدونم .

 
سالها گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفرداره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، خاطراتي که در دوران تحصيل نوشته. اين چيزي هست كه اون نوشته بود :


" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم.
دلم ميخواست بهش بگم ، دلم ميخواست بدونه كه نمي خوام فقط "داداشيش" باشم. من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم... علتش رو نميدونم... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. "

 
اي کاش اين کار رو کرده بودم ... در ميان هق هق گريه تمام خاطرات گذشته رو مرور كردم . حالا سهم من از اون همه خاطره تنها آهي از حسرت بود ... همين

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 18:17  توسط مریم (ترقه) | 
یکی بود یکی نبود
يه روزی از روزا
با يه دختری آشنا شدم.
اون اولا واسم مثل يه دوست خوب بود.
يه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم.
ولی کم کم خيلی بهش عادت کردم.
واسم با ديگران متفاوت بود.
عاشقش شدم.
عشق اولم بود.
نمی دونستم چه جوری بهش بگم.
چه جوری نشون بدم
که دوستش دارم.
روز ها گذشت.
من هم هر کاری که می تونستم می کردم
که بهش نشون بدم که دوستش دارم.
يه روز قلبمو تقديمش کردم٬ قلبمو پس داد!
دختر عجيبی بود. اصلا توو خط عشق و عاشقی نبود.
همين جور عاشقش موندم...
يه روز اومد گفت:
" اين دوستمه اسمش سعيد هست."
يهو يه چيزی قلبمو فشار داد.
بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم:
"خوشبختم."
ديگه چيزی از دلم نمونده بود.
اون لبخند از ته دل نبود.
فقط ماهيچه های صورتم بودن که به صورت يک لبخند شکل گرفته بودند.
که باز هم ناراحت نشه!
يه روز درحالی که گريه می کرد به خونم اومد و گفت:
"با هم جرو بحثمون شده. می تونم پيشت بمونم؟"
با اين حال که می دونستم اين قلبمه که باز هم بايد درد بکشه و جيک نزنه٬
لبخند زدم و گفتم:
"بله که می تونی."
بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گريه کنه تا آروم بشه...
چندين ماه گذشت...
يه روز بهم زنگ زد و گفت:
"پنجشنبه هفته ی ديگه عروسيم هست. کارت دعوتو کی بيارم خونتون بهت بدم؟"
ديگه نمی فهميدم چی ميگه.
منگ شده بودم.
يهو ديدم داره ميگه:
"... کوشي؟ الوووووو...."
گفتم: "اينجام. اينجام. يه لحظه رفتم تو فکر."
گفت: "تو هميشه وقتی با من حرف می زنی ميری تو فکر!"
گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بيا دعوت نامه رو بده."
....
اون شب اصلا خوابم نمی برد. خُل شده بودم.
ياد اون روزهای اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم.
خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم يه سه ساعت بخوابم.
فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد.
خودش بود. بازم سر ساعت!
در رو باز کردم.
به چشماش زل زدم.
هنوزم عاشقش بودم. ولی ...
گفت:
"يوهو. کجايی؟ بيا اينم دعوت نامه. پنجشنبه می بينمت."
تا پنجشنبه بياد٬‌ نمی دونم چه جوری زندگی کردم.
همه چيز واسم مثل جهنم بود.
نمی تونستم تحمل کنم.
به سيگار و مشروب هم عادت نداشتم.
دوست داشتم برم بالای يه کوهی و تا دلم می خواد داد بزنم.
....
پنجشنبه کت شلوارم رو پوشيدم.
به سالن که رسيدم٬ اونو توو لباس عروس ديدم.
چقدر زيبا شده بود.
اومد جلو و بهم گفت:
"خوش اومدی امين. برو يه جا بشين. اميدوارم بهت امشب خوش بگذره."
دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزديک گوشش و گفتم:
"نه. اومدم اين کادوی ناقابل رو بدم و برم. تو هميشه توو قلب من هستی. منو يادت نره!"
گونش رو بوسيدم و گفتم:
"خداحافظ!"
حالا اين من بودم و تنهايی هام که بايد تا ابد باهاش می ساختم!...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 16:1  توسط مریم (ترقه) | 

تقدیم به او:

من مي خواستم تو به من عادت نکني ، من به تو عادت کردم

 مي خواستم تو عاشقم نباشي ، من عاشقت شدم

 مي خواستم من برات مثل بقيه باشم تو برام از همه مهم تر شدي

 مي خواستم تو هيچ وقت سکوت نکني ، من سکوت کردم

 مي خواستم هيچ وقت آزارم ندي خودم تا حد توانم آزارت دادم

 مي خواستم با تو مثل گذشته ام عهد نبندم اما خودم سر عهد نبسته موندم

مي خواستم تا هميشه بهم خوبي کني من به تو بدي کردم

مي خواستم بري دنبال زندگيت

 اما تو همه ي زندگيــــم شدي ....... !!!

نمیدونم چی باید بگم ولی خیلی سخته که حالا که انقدر وابستت شدم

 بهم بگی که میخوای کمتر تحویلم بگیری

متنفرم از اونیکه اومده و میخواد تورو از من بگیره

نمیدونم چقدر ولی انقدر دوست دارم که دارم دیوونه میشم

دلم میخواد برم و خفه کنم که چرا؟؟؟

میخوام داد بزنم که  نه تورو خدا  و از من نگیر

تورو خدا نرو تنهام نزار من نمیتونم

خدایا چرا ؟؟ چرا حالا که دوسش دارم چراااا؟

خدااااااااااا!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 18:58  توسط مریم (ترقه) | 
میخوام سلام کنم اما نمیدونم به کی و واسه چی؟؟

دلم انقدر از دست زمونه گرفته که اصلا حوصله سلام کردنم دیگه ندارم

ممنون از اینکه بازهم به یاد منینو بهم سر میزنین

اومدم به همتون سر زدم ولی اصلا حوصله جواب دادن و نوشتن نداشتم

میدونم از دستم ناراحتین شاید یه زوری همه خوبیاتونو جبران کنم

فقط اینکه واسم دعا کنین

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:6  توسط مریم (ترقه) | 
در پس خاطره
          شعر میبارد
                     از چشم ترم
و تو می انگاری
              خاطرم آزرده است
 
و نمیدانی
               شعرم
     چه تماشا دارد
                 وقتی
                    می
                       با
                         ر
                          د
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 18:14  توسط مریم (ترقه) | 
 

من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی میزنم خوش آهنگ است

من اینجا در سکوت خود نمی دانم چه می خواهم چه می دانم چه خواهانم

ولی ای کاش در تنهایی خود رازها را دریابم

خدایا مرا دریاب تا که دریابم از تنهایی خویش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 19:10  توسط مریم (ترقه) | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد...

نوشته های پیشین
مهر 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
پیوندها
***درود بر زندگی***
شاهزاده عاصی
یک شاخه گل رز
نسرین من....
کبوتر شکسته بال...
تنها
بهترین (مریم و بهروز)
عشق (کیوان)
چه ساده ازم گذشتی (پروا)
در جستجوی عشق (امین)
در انتظار تو (مهدي)
عرفان (مجتبي)
گوگوشيما عاشق گوگوش
عاشقانه يا پر از نفرت (برديا)
سخن عشق (يوسف)
فاصله يك نفس (يوسف)
ستاره
لاكي
خنده هاي تلخ نمكي (رضا)
محكوم به تنهايي (احمد)
آرزوهای آسمانی (امير خان)
تایتانیک (فرشاد)
تنها (غزل)
كودك خياباني
ماه من کجاست؟
اگر غم را چو آتش دود بودی جهان تاریک بودی جاودانه
مهدی (داداشم)
سنجاقك (علي)
سعید
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

<-ArchiveTitle->

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست