![]() |
![]() |
|
| همیشه هستم پس تنها نیستی!!! |
زندگی بازیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟همه ما وقتی کوچک بوديم مار و پله بازی می کرديم , يادته چقدر هيجان داشت. می تونی تصور کنی دوباره داری به اين بازی ادامه می دی ؟ آره تو زندگی واقعی ! فکر نمی کنی که زندگی واقعی هم يه جور مار و پله ست ؟ اگه دقت کرده باشی تو زندگی واقعی , هم مار داريم هم نردبون . بعضی وقتها بايد اونقدر صبر کنی تا شش بياری و بتونی بازی رو شروع کنی . شايد سالها زندگی کنی ولی هيچ وقت نتونی شش بياری . اين شش می تونه همون هدف و راهی باشه که توی زندگی ات انتخاب می کنی . شش که آوردی شروع می کنی به جلو رفتن . شايد اولش يک آوردی , يا شايد پنج يا دوباره شش آوردی . نبايد از اينکه يک آوردی حالت گرفته شه, نه از اينکه شش آوردی خوشحال باشی , از کجا معلوم با همين يک آوردن به نردبون نرسی و شش تو رو نندازه توی دهن ماری که مجبور شی دوباره از اول شروع کنی ؟چه بخوای چه نخوای ,سر راهت هم مار هست هم نردبون , اگه مار نيشت زد خودتو نباز , دوباره می تونی شروع کنی. بازی رو نيمه کاره رها کنی . جزم کنی که ادامه بدی . برسی , مهم چه جور رسيدنه . ببره که خيلی جلو بيفتی .ولی باز هم مواظب باش دست و پاتو گم نکنی چون هنوز هم سر راهت مار هست که نيشت بزنه . جامه عمل پوشاندی , پس دوباره تاس رو بنداز که برای رسيدن به هدف ديگه دست به کار شی . حالا ديدی چرا می گم زندگی مثل مار و پله می مونه , نمی دونم تو زندگی چند بار تا حالا مار نيشت زده ولی اميدوارم هر بار نيشت زد دوباره تاس رو انداخته باشی . پر از نردبون باشه و خودت هم نردبون باشی واسه ديگران . و اين رو هم بدون که تعداد دفعاتی که می تونی تاس رو بندازی محدوده . چون همه می خوان تو اين بازی شرکت کنن.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 16:45 توسط مریم (ترقه) |
|
|
به او گفتم چقدر دوستم داری ؟ گفت به اندازه ستارگان آسمان وقتی به آسمان نگاه کردم آنرا خالی از ستاره دیدم گر گریه کنم گویند عاشق است گر بخندم گویند که دیوانه است پس بگذار که هم گریه کنم و هم بخنمد تا بگویند عاشق دیوانه است
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 15:41 توسط مریم (ترقه) |
|
|
چه لطیف است حس آغازی دوباره، و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس... و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن! و چه اندازه شیرین است امروز... روز میلاد... روز تو! روزی که تو آغاز شدی! نوزدهم آذر رو تولد نگار نفسکم مبارک
تولدت مبارک نگارعزیزم نگار من نفسک من تولدت مباررررررررررررک بچه ها امروز روز تولد تنها نفسک دنیاست با جون و دل تبریک میگم نفسک.....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 14:25 توسط مریم (ترقه) |
|
|
نمی یاد اونیکه که دلم می خواد نمی یاد اونیکه رفته به باد نمی یاد اونیکه که عمر منه نمی یاد اونیکه دل میکنه دوباره دلم می خواد ببینمش سرم روی شونه هاش بزارم از چشمام قطره ای اشکی نمی یاد نکنه دیگه دوسش ندارم شعر من زمزمه یه خواهش ارزوم دیدن روی ماهشه میون غریب این فاصله ها قلب من همیشه چشم به راهشه دوباره دلم می خواد ببینمش سرم روی شونه هاش بزارم از چشمام قطره ای اشکی نمی یاد نکنه دیگه دوسش ندارم کاش می شد یک شب باور کنه اونیکه من هرگز نمی خواد نمی یاد تمام عمرم نمی یاد نمی یاد دیگه هیچ وقت نمی یاد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 16:19 توسط مریم (ترقه) |
|
|
تو به من خندیدی ونمی دانستی که من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید وتورفت وسالهاست خش خش گام تو تکرار کنان می دهدآزارم ومن در این اندیشم که چرا باغچه های کوچک ما سیب نداشت..
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 15:52 توسط مریم (ترقه) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد... |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
|
RSS
|